ما در گذشته مفاهیمی از قبیل : ادبیات چیست ؟(http://gapolap.blogfa.com/post-247.aspx)  شعر چیست ؟ (http://gapolap.blogfa.com/post-267.aspx )  نقد ادبی چیست ؟ (http://gapolap.blogfa.com/post-290.aspx) و امثال این مقولات که به مفاهیم کلی شعر و ادب در هر زبانی مربوط می شود ٬ را در این خانه آورده ایم . اینک به مقاله مفید و مختصری که در زیر می آید توجه کنیم که به یک مقوله دیگر از این گونه مفاهیم ادبیات می پردازد :

نقش واژه در شعر

 با اندك آشنائي از ساختار بياني شعر به سادگي پيداست كه «واژه» اصلي ترين عنصر از عناصر سازنده شعر است و بمثابه سنگ و آجر است براي بناي يك ساختمان. البته نقش «واژه »  در شعر در همين تعريف مختصر محدود نمي شود.

نخست بايد ديد تفاوت «واژه» اي كه در شعر آورده مي شود با «واژه» اي كه در نثر و محاوره بكار ميرود چيست؟

«كلمات» در زبان روزمره طوري بكار ميروند كه اعتيادي و مرده اند و به هيچ روي توجه ما را جلب نمي كنند، ولي در شعر اي بسا با مختصر پس و پيش شدني اين مردگان يعني «كلمات» زندگي مي يابند و يك « كلمه» كه در مركز مصراع قرار مي گيرد, سبب زندگي تمام « كلمات» ديگر مصراع مي شود.

تفاوت شعر و ناشعر نيز در طرز بكار گيري «كلمات» صورت مي پذيرد، زيرا تمايز و تشخيص بخشيدن به «كلمات» فقط در شعر معلوم مي شود و اگر در غير شعر قرار گيرند فقط معناي قاموسي و عادي و روزمره خواهند داشت. اما شعر يكي از عواملي است كه «كلمه» در آن جان مي گيرد و داراي كاربردهاي متفاوت مي شود.

در رابطه به خوب يا بد بودن «واژه» در شعر، اليوت معتقد است كه: «واژه» خوب و بد در شعر وجود ندارد، اين جاي «واژه ها» است كه مي تواند خوب يا بد باشد. يعني در تركيب و نسج يا نظام شعر است كه «واژه ها» خود را نازيبا نشان مي دهند وگرنه همان الفاظ نازيبا اگر بجاي خود نشسته باشند در نظامي شايسته شعر، زيباترين جلوه ها را خواهند داشت.

بعضي از زبانشناسان بر اين باور هستند كه در آغاز اصواتي آهنگ دار بوده است ولي معنائي نداشته بعد انسان كوشيده است كه جاي آنها را با «كلمات» مفهوم و داراي معني پر كند.

شلي شاعر انگليسي قرن هيجده براي بيان اين نكته كه: (در جواني عالم جميع انواع سخن به يك مفهوم شعر بود ) اين توضيح را مي آورد كه: « زبان» بشر اوليه بضرورت صورت مجازي داشت بعضي بر روابطي كه قبلاً بين اشياء ادراك نشده بود، دلالت مي كرد سپس اين ادراك حالت استمرار بخود گرفت تا جايي كه با گذشت زمان «كلمات» معرف آن چيزها، نمودار قسمتها يا طبقاتي از افكار شد و صور افكار تكامل يافته و آنگاه اگر شاعران جديدي ظهور نمي كردند تا اين روابط را كه چنين دستخوش اضطراب شده بود از نو بيافرينند زبان در قبال هدفهاي عالي تر مخاطب انسان ها مرده و ناتوان مي بود.

شعر «واژه ها» را در مقايسه با نثر بصورتي ديگر تركيب مي كند زيرا در جستجوي چيزي ديگر است كه با زبان نثر ميتوان آن رابيان كرد.

در پاسخ اين سئوال كه: "چرا شاعر اين « كلمات» را به كار مي برد نه «كلماتي» ديگر را؟" بايد گفت: شاعر «كلمات» را به آن منظور بكار نمي برد كه نمودار رشته اي از افكاري است في النفسه بيان آنها مورد توجه است. هرگز اين مهم نيست كه شعر متضمن چيست، بلكه شعر خود بذاته اهميت دارد.

«كلمات» يك شعر همين كلمات ساده زبان هستند كه در اثر نوع گزينش و پسند شاعر و حالت تركيبي آنها با يكديگر آنقدر برجستگي و تشخيص پيدا مي كند كه خواننده تصور مي كند از سطح معمول كلمات زبان بالاترند.

شيلر دراين مورد مي نويسد: «زبان همه چيز را در قالب عقل ارائه مي كند ليكن شاعر بايد همه چيز را در قالب خيال درآورد. شعر بسوي خيال پردازي مي گرايد و زبان فقط مفاهيم را فراهم مي آورد يعني «كلمه» ماهيت حسي و فردي شيء را به جاي اينكه نمودار سازد از آن مي گيرد و در عوض از خود خاصيتي بر آن تحميل مي كند كه عبارتست از عموميتي كه براي شيء اصلي ناآشناست و بنابراين شيء يا آزادانه مجسم نمي شود يا ابداً تجسم نمي يابد بلكه فقط توصيف مي شود.»

در مورد صداي عاطفي كلمات در شعر، شايد حافظ اولين شاعر پارسي گوئي باشد كه در ادبيات كلاسيك ما به «صداي عاطفي كلمات» پي برده و از آن در نظام بخشيدن آهنگين مفاهيم در شعر خود استفاده نموده است.

نقش واژه ها در شعر از نماي ديگر به اين گونه است كه برخي از زبان شناسان شعر را به شرح زير به دو گروه تقسيم كرده اند: 1- گروه موسيقيائي: اين گروه مجموعه عواملي را از زبان روزمره با اعتبار بخشيدن به آهنگ و توازن امتياز مي بخشند. مانند وزن، قافيه، رديف و هم آهنگي.

2- گروه زبانشناسيك: اين گروه عواملي را در بر مي گيرد كه به اعتبار تمايز نقش كلمات در نظام جمله ها بيرون از خصوصيات موسيقيايي آنها ميتواند موجب تمايز شوند. اين عوامل عبارتند از: استعاره، مجاز، حسن آميزي، كنايه و باستانگراني واژگان.

دكتر شفيعي كدكني نيز در رابطه با نقش كلمه در شعرهاي منثور شاملو مي نويسد: «نخستين عامل توفيق او (شاعر) در سرودن شعر منثور علاوه بر استعداد برجسته اي كه در قلمرو شعر بطور عمومي دارد در توجهي است كه به عنصر زبان و كشف ابعاد نو در زنجيره گفتار و ساحت هاي «كلمه» دارد. او دريافته است كه هر كلمه در نظام سخن مي تواند انواع حالات را در خواننده برانگيزد و دانسته است كه كلمات در زنجيره عادي و طبيعي شان يا در مسير منطقي زبان قرار دارند- كه از قلمرو شعر بيرون است- يا در مسير شاعرانه قديمي كه دستفرسوده اديبات نو و كهنه است. او براي رسيدن به ساحت هاي نو در قلمرو«كلمات» ، نُرم زبان را مي شكند اين شكستن در دو جانب انجام مي شود يكي انتخاب واحدهاي بي شمار «كلمه» كه بتناسب نياز روحي هر كدام را بجاي خود احضار يا در كنار هم قرار نمي دهد و از اين رهگذر تصاويري كه بوجود مي آيند در معيارهاي عادي شعر حتي شعر جديد غالباً در نگاه نخستين غريب مي نمايد.»

محمد حسن آرش نيا

دبیر دوشنبه های ادبی نسیم جنوب (بوشهر )