بهار خودمونی ( به گویش فداغ)
بهار خودمونی ( به گویش فداغ)
شعر از : ولی الله منصوری
.........................................................................................
که اگو خلوت ته گوشه کناری نخشن
وگپ خش خلدوی ناز نگاری نخشن
پنجه ته پنجه و یک دستیت ا دور کمرش
سرش الی سنت و حس خماری نخشن
عشق بازی و جوونی چون دوره ی بچگی
که اگو ته بچگی ترکه سواری نخشن
برون شر شر و صحراو ا ته جی اشت و گلی
دید سرمو و تش و خورگ و بخاری نخشن
دو سه تا دوست قدیمی شستویی دور یکی
خاطره نقل وتی و یادگاری̨ نخشن
دل اگه خش به خش ان فصل بهار اشتو ا دور
که اگو شستو پس پیکان باری نخشن
دیسی مجبوس بدنگون به و مشتی ترشو
موکسی دوریه زرسایه ی کناری نخشن
نیدون از سادگی و لطف دهات اونکه اگو
خلدوی سیب و تمات از پی گاری نخشن
لیتک و رنگینک و تفتون و مهوی خومونی
شه حروم هرکه بگو مسقطی لاری نخشن
دگه داو اوشک و خروف کل و پنیرو کار ابه
دل شه یه کارادوزوی گو بیقراری نخشن
چدون از بوی خش بروز تل هر که بگو
و زبون اچمی شعر بهاری نخشن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۹ ساعت 18:27 توسط عنایت الله نامور
|

درگستره تاریخی لارستان که بنا به اساطیر گذشته ای به قدمت تبار قوم آریا دارد زبانی رایج است که تنها میراث دار - و تقریبا مشابه - زبانی است که زمانی مردم عصرساسانیان به آن کتیبه ها نوشته ؛ شعر ها سروده و کتابها ی بزرگ تالیف کرده اند . اینک نیز در خاستگاه و مهد اولیه آن ما دراین گستره تاریخی لارستان با همان کهن واژه های ناب زندگی می کنیم و با آن عواطف و احساس خود را بیان می کنیم .